می خواهم دنیای بهتری بسازم
وبلاگی برای گفتگوی بین زنان برای ساختن دنیایی بهتر
دوشنبه دهم شهریور 1393
هیچی نمی شیم؟هیچی؟ ...  

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچیمجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،آب دهانش را قورت داد ،خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت.

برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود...
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرمذ بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست

معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی
و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود

معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،برگشت با صدای لرزانش فریاد زد: آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید و پشت در گم شد...

یکشنبه نهم شهریور 1393
سیمین بهبهانی ...  
من از شب ها ی تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ، ازاین همه روباه می ترسم
مرا از جنگ رو در روی درمیدان گریزی نیست
ولی ازدوستان آب زیر کاه
می ترسم
من از صد دشمن دانای لا مذهب نمی ترسم...
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه
می ترسم
پی گم گشته ام در چاه نادانی
نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه
می ترسم
اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره، از سستی همراه می ترسم
من از تهدیدهای ضمنی ظالم
نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم، از یک آه
می ترسم
من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه
می ترسم
مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه
می ترسم
نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه
می ترسم
چو " کیوان " بر مدار خویش
می گردم
ولی گاهی از این سنگ شهاب و حاجی گمراه می ترسم

نامش جاوید و یادش گرامی باد
یکشنبه نهم شهریور 1393
وزیر عاقل..... ...  
پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت
پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟
گفتند از وزات دست برداشته و به عبادت خدامشغول شده است
پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟
گفت از پنج سبب:
اول: آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز حکم به نشستن می‌کند
دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگا...ه می‌کردم اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوارند
سوم: آنکه توخواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند
چهارم: آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید
پنجم: آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و اومی بخشاید
چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393
تکثیر نسل حیاتی اس ...  
یکی رفته بود مشهد هر شب محکم ضریح امام رضا را می چسبید که « امام رضا تو رو خدا یک کاری بکن بلیت ارمغان بهزیستی من برنده بشه.» ارمغان بهزیستی یک نوع بخت آزمایی در دهه هفتاد بود. بعد از یک هفته یک سبزپوش که به نظر می آمد ا...مام رضاست به خوابش آمد و گفت: « مردک! هر روز مزاحم من می شوی و می گوئی کاری کنم که بلیت ارمغان بهزیستی ات ببرد. تو اول برو بلیت را بخر، بعد بیا نذر کن.» حالا شده حکایت ما. هی این آقایان علما و رهبر پشت در حجله دارند داد می زنند که « بچه دار بشوید» در حالی که اصلا کسی توی حجله نیست، تولید مثل هم که با تخم ریزی نمی شود. می خواهید مثل همان گوسفند نمونه یک حمید رسائی یا کوچک زاده را بدهید تولید انبوه کنند با مهندسی ژنتیک، این جوری جمعیت زیاد می شود، وگرنه راه دیگری نیست. از یک طرف آقای مکارم شیرازی گفته که کسانی که جلوگیری می کنند باید جریمه کنند. چطوری؟ از کجا بفهمند کی جلوگیری کرده؟ باید زنگوله ای آژیری چیزی وصل کنند که مستقیم به پلیس « ناموس 110» وصل شود. از طرف دیگر آقای علی اکبر محزون از مسئولان ثبت احوال اعلام کرده که یک میلیون دختر بالای سی سال ازدواج نکرده داریم. از طرف دیگر آمارها می گوید که « ازدواج سفید» ( تشکیل خانواده بدون ازدواج رسمی و شرعی) در ایران بشدت افزایش پیدا کرده. یعنی مردم دلشان می خواهد ازدواج کنند، ولی قانون ازدواج و طلاق و سنت و رسم و همه این چیزها مشکل دارد. از اینها گذشته، اصلا با این وضع هرم جمعیتی جز مهاجرت هیچ راهی برای اصلاح مشکل جمعیت در ایران نیست. مهاجرت هم که اصلا با وضع فعلی ممکن نیست. کشور خودش دارد تولید مهاجر می کند. بگذریم از اینکه ما با مهاجر اصولا مشکل داریم. و بگذریم از اینکه اصولا کشوری که رئیس جمهورش هشت سال قبل سازمان برنامه کشور را با شصت سال سابقه نابود کرده حالا حالاها قابل برنامه ریزی نیست. وگرنه جمعیت قطر در ده سال گذشته از یک میلیون نفر به دو میلیون نفر رسیده. بدون اینکه مشکلی برای کشور ایجاد شود. حالا دوباره فردا دستور صادر می کنند که تولید مثل کنید. نکنید آقا! کشور که تکلیف ندارد آدم هی جمعیت اضافه کند.

ابراهیم نبوی

جمعه نهم اسفند 1392
ابراهیم نبوی...... ...  

وضع زندگی در دوره نخست وزیری موسوی مثل " اتوبوس " بود، با وجود اینکه جای کمی بود، ولی اکثرا برابر بودند.
دوره هاشمی مثل "هواپیمای نظامی" بود که مسافر می برد، همه حالت تهوع داشتند، ولی جایی برای بالاآوردن وجود نداشت.
دوره خاتمی مثل " کشتی" بود، همه حرکت می کردند به سمتی که معلوم نبود، در عوض افق های زیادی بود، افق صلح، افق گفتگوی تمدنها، افق جامعه مدنی.
دوره احمدی نژاد مثل " تراموا" بود، نیمی از جمعیت مثل زندانی ها نشسته بودند، نیمی دیگر ایستاده بودند و می لرزیدند و فقط یک نفر رهبری می کرد.
دوره روحانی مثل " لیموزینی" بود که بنزین نداشت، راننده اش دائم لبخند می زد و خوشرفتاری می کرد، ولی بنزین نداشت حرکت کنه.

یکشنبه بیست و نهم دی 1392
نه از تو ، نه از من! ...  
من یک خدایی رو میشناسم که همه را میبره به بهشت.ایاشما هم میشناسیدش؟

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند! آوازی شنید که: ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق گویم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت : بار خدایا، خواهی آنچه که از رحمت تو و از بخشایش تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو ، نه از من!
-تذکره الاولیاه-

پنجشنبه پنجم دی 1392
تاملات نابهنگام ...  

برای انسانی که نمی خواهد جزء توده باشد، کافی است خودش را دست کم نگیرد و در عوض وجدان پاک خود را دنبال کند که به او نهیب می زند: "همه آنچه اکنون می کنی، می اندیشی، می طلبی، از آن خودت نیست. تنها خودت باش!"

                                                                             فردریش نیچه

یکشنبه هفدهم آذر 1392
اشراق....... ...  

( سهروردي در ضمن تحصيل چنين استنباط کرد که موجودات دنيا از نور به وجود آمده و انوار به يکديگر مي‌تابد و آن تابش متقابل را اشراق خواند)

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت:
تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و
تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ،

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392
انسان... ...  


از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد و می تواند خدا را در اینه قلبش منعکس کند...

ای نسخه نامه الهی که تویی

وی اینه جمال شاهی که تویی

بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست

در خود بطلب هر انچه خواهی که تویی

چهارشنبه پانزدهم آبان 1392
پاسخ مهندس عباس امیرانتظام به خانم شادی صدر ...  
پاسخ عباس امیرانتظام به
نامه سرگشاده خانم شادی صدر در مورد عیادت آقای امیرانتظام از آقای محمدی گیلانی

سرکار خانم شادی صدر، دختر خوب و مهربانم

سلام، نامه شما که نشانگر احساس پاک و دلسوزانه شما نسبت به سرنوشت تلخ بسیاری از هموطنان عزیزمان بوده را از طریق ایمیل دریافت کردم و برایم ستودنی بود. به دلیل بیماری‌های عدیده و وضعیت جسمانی متغیرم توانستم مختصر پاسخی برایتان، البته با کمی تأخیر تهیه نموده و طی آن توجه سرکار را به نکاتی چند جلب نمایم. ضمن پوزش از تأخیر امیدوارم مطالب ذیل برایتان قابل توجه باشد.


... ادامه مطلب