می خواهم دنیای بهتری بسازم
وبلاگی برای گفتگوی بین زنان برای ساختن دنیایی بهتر
چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393
تکثیر نسل حیاتی اس ...  
یکی رفته بود مشهد هر شب محکم ضریح امام رضا را می چسبید که « امام رضا تو رو خدا یک کاری بکن بلیت ارمغان بهزیستی من برنده بشه.» ارمغان بهزیستی یک نوع بخت آزمایی در دهه هفتاد بود. بعد از یک هفته یک سبزپوش که به نظر می آمد ا...مام رضاست به خوابش آمد و گفت: « مردک! هر روز مزاحم من می شوی و می گوئی کاری کنم که بلیت ارمغان بهزیستی ات ببرد. تو اول برو بلیت را بخر، بعد بیا نذر کن.» حالا شده حکایت ما. هی این آقایان علما و رهبر پشت در حجله دارند داد می زنند که « بچه دار بشوید» در حالی که اصلا کسی توی حجله نیست، تولید مثل هم که با تخم ریزی نمی شود. می خواهید مثل همان گوسفند نمونه یک حمید رسائی یا کوچک زاده را بدهید تولید انبوه کنند با مهندسی ژنتیک، این جوری جمعیت زیاد می شود، وگرنه راه دیگری نیست. از یک طرف آقای مکارم شیرازی گفته که کسانی که جلوگیری می کنند باید جریمه کنند. چطوری؟ از کجا بفهمند کی جلوگیری کرده؟ باید زنگوله ای آژیری چیزی وصل کنند که مستقیم به پلیس « ناموس 110» وصل شود. از طرف دیگر آقای علی اکبر محزون از مسئولان ثبت احوال اعلام کرده که یک میلیون دختر بالای سی سال ازدواج نکرده داریم. از طرف دیگر آمارها می گوید که « ازدواج سفید» ( تشکیل خانواده بدون ازدواج رسمی و شرعی) در ایران بشدت افزایش پیدا کرده. یعنی مردم دلشان می خواهد ازدواج کنند، ولی قانون ازدواج و طلاق و سنت و رسم و همه این چیزها مشکل دارد. از اینها گذشته، اصلا با این وضع هرم جمعیتی جز مهاجرت هیچ راهی برای اصلاح مشکل جمعیت در ایران نیست. مهاجرت هم که اصلا با وضع فعلی ممکن نیست. کشور خودش دارد تولید مهاجر می کند. بگذریم از اینکه ما با مهاجر اصولا مشکل داریم. و بگذریم از اینکه اصولا کشوری که رئیس جمهورش هشت سال قبل سازمان برنامه کشور را با شصت سال سابقه نابود کرده حالا حالاها قابل برنامه ریزی نیست. وگرنه جمعیت قطر در ده سال گذشته از یک میلیون نفر به دو میلیون نفر رسیده. بدون اینکه مشکلی برای کشور ایجاد شود. حالا دوباره فردا دستور صادر می کنند که تولید مثل کنید. نکنید آقا! کشور که تکلیف ندارد آدم هی جمعیت اضافه کند.

ابراهیم نبوی

جمعه نهم اسفند 1392
ابراهیم نبوی...... ...  

وضع زندگی در دوره نخست وزیری موسوی مثل " اتوبوس " بود، با وجود اینکه جای کمی بود، ولی اکثرا برابر بودند.
دوره هاشمی مثل "هواپیمای نظامی" بود که مسافر می برد، همه حالت تهوع داشتند، ولی جایی برای بالاآوردن وجود نداشت.
دوره خاتمی مثل " کشتی" بود، همه حرکت می کردند به سمتی که معلوم نبود، در عوض افق های زیادی بود، افق صلح، افق گفتگوی تمدنها، افق جامعه مدنی.
دوره احمدی نژاد مثل " تراموا" بود، نیمی از جمعیت مثل زندانی ها نشسته بودند، نیمی دیگر ایستاده بودند و می لرزیدند و فقط یک نفر رهبری می کرد.
دوره روحانی مثل " لیموزینی" بود که بنزین نداشت، راننده اش دائم لبخند می زد و خوشرفتاری می کرد، ولی بنزین نداشت حرکت کنه.

یکشنبه بیست و نهم دی 1392
نه از تو ، نه از من! ...  
من یک خدایی رو میشناسم که همه را میبره به بهشت.ایاشما هم میشناسیدش؟

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند! آوازی شنید که: ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق گویم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت : بار خدایا، خواهی آنچه که از رحمت تو و از بخشایش تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو ، نه از من!
-تذکره الاولیاه-

پنجشنبه پنجم دی 1392
تاملات نابهنگام ...  

برای انسانی که نمی خواهد جزء توده باشد، کافی است خودش را دست کم نگیرد و در عوض وجدان پاک خود را دنبال کند که به او نهیب می زند: "همه آنچه اکنون می کنی، می اندیشی، می طلبی، از آن خودت نیست. تنها خودت باش!"

                                                                             فردریش نیچه

یکشنبه هفدهم آذر 1392
اشراق....... ...  

( سهروردي در ضمن تحصيل چنين استنباط کرد که موجودات دنيا از نور به وجود آمده و انوار به يکديگر مي‌تابد و آن تابش متقابل را اشراق خواند)

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت:
تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.
نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...
به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.
مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري.اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت...
دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپيدا نكردم‌ و
تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم ،

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392
انسان... ...  


از نظر مولانا انسان موجودی است که نور الهی در قلبش دارد و می تواند خدا را در اینه قلبش منعکس کند...

ای نسخه نامه الهی که تویی

وی اینه جمال شاهی که تویی

بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست

در خود بطلب هر انچه خواهی که تویی

چهارشنبه پانزدهم آبان 1392
پاسخ مهندس عباس امیرانتظام به خانم شادی صدر ...  
پاسخ عباس امیرانتظام به
نامه سرگشاده خانم شادی صدر در مورد عیادت آقای امیرانتظام از آقای محمدی گیلانی

سرکار خانم شادی صدر، دختر خوب و مهربانم

سلام، نامه شما که نشانگر احساس پاک و دلسوزانه شما نسبت به سرنوشت تلخ بسیاری از هموطنان عزیزمان بوده را از طریق ایمیل دریافت کردم و برایم ستودنی بود. به دلیل بیماری‌های عدیده و وضعیت جسمانی متغیرم توانستم مختصر پاسخی برایتان، البته با کمی تأخیر تهیه نموده و طی آن توجه سرکار را به نکاتی چند جلب نمایم. ضمن پوزش از تأخیر امیدوارم مطالب ذیل برایتان قابل توجه باشد.


... ادامه مطلب
چهارشنبه هشتم آبان 1392
روزمرگی عین مردن است. ...  

روزمره گی ، عین مردن است !

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟ !

بی مناسبت کادو بخر !
بگو این توی ویترین برای تو بود !
در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !

لباس های رنگی بپوش !
آب نبات چوبی لیس بزن !
نوزاد فامیل رو بغل کن !
عکسات رو با لبخند بگیر !

بستنی قیفی بخور !
زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !
به کوچیکتر ها سلام کن !
تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !

برو دریا ، شنا کن !
هفت تا سنگ بنداز تو دریا و هفت تا آرزو کن !
به آسمون و ستاره ها نگاه کن !
چای بخور ، برای دیگران هم چای دم کن !

جوراب های رنگی بپوش !
خواب ببین !
شعر بگو !
خاطرات قشنگ رو بنویس !

بالا بلندی ، وسطی بازی کن !
قاصدک ها رو بگیر و آرزو کن و فوتشون کن !
خواب بد دیدی بپر ، حتما یه لیوان آب بخور !

باغ وحش برو ، شهربازی ، چرخ و فلک سوار شو !
جمعه ها کوه برو ، هر جاش که خسته شدی ،
یه ذره دیگه ادامه بده !
نون خامه ای بخر و با لذت بخور !

قبل خواب کارای روزت رو مرور کن !
هیچ وقت خودت رو به مردن نزن !
نفس های عمیق بکش !

به دردو دل دیگران با دقت گوش بده !
سوار تاکسی شدی بلند سلام کن !

چون ...

هر جا وایسی ، مردی ! !
زنده باش ، زندگی کن !

برای زنده موندن از داشته هات غافل نشو !
قدر همشون رو بدون ، بگذار زندگی از اینکه تو زنده ای ، به خودش ببالد !

و در آخر : روزمره گی ، عین مردن است !

دوشنبه بیست و نهم مهر 1392
قرار نبوده..... ...  

قرار نبوده چنین آشفته و سردرگم شویم.

قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم.



... ادامه مطلب
سه شنبه شانزدهم مهر 1392
کاظم بهمنی ...  

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است
باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است
بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است
تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است
تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است
در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است
از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند
حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است
من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است